خرید بک لینک

دختر و پسر هایی بودیم به غایت خوششانس، با پدر و مادرهایی که براشون عزیزترین چیز توی دنیا بودیم. بهمون پرِ پرواز دادن. زیرِ بال و پرمونو گرفتن. اونقدر تامینمون کردن که بتونیم به پر زدن فکر کینم.

بعد..؟

من اسمشو میذارم عصیان. یه جور عصیانِ غمانگیز. به دستایِ حامیشون نوک زدیم. که پرواز کنیم و فرار، از چیزی که هیچ ربطی به امنِ دستایِ اونا نداش.

برچسب: نویسنده: ماهان پاکدل تاريخ: جمعه 21 آبان 1395 ساعت: 1:33

ای وای.. حالا چجوری شیش ماه آمریکا باشیم، شیش ماه ایران؟:(


+ به خدا اگر ذره ای حوصله سخنرانیآیِ طولانیتون درباره تاثیر نتایج این انتخابات رو کل دنیا رو داشته باشم. شات د بوق آپ بابا. اَه. فهمیدن اینکه پستِ طنزِ بی منظور و حتی خالی از محتواعیه.. اینقدر سخته؟

برچسب: نویسنده: ماهان پاکدل تاريخ: جمعه 21 آبان 1395 ساعت: 1:33

میدونه تشنه حرف زدنِ هوشمندانهشم. میدونه حرفاشو میبلعم و توضیح اضافه نمیده. فقط بهم نگاه میکنه و می گه« یه نگاه توی آینه به خودت کردی؟»

میدونه با این حرفش چی کار میکنه. توی خودم غرق میشم. ساعتها خودمو جلویِ آینه عقب و جلو میکنم و هردفعه.. هر دفعه.. هر دفعه...

برچسب: نویسنده: ماهان پاکدل تاريخ: جمعه 21 آبان 1395 ساعت: 1:33

یه لیست دارم از جاهایی که باید برم. جاهایی که خیلی باید برم. واجبن که برم حتی. ولی چسبیدم به صندلی و رویا می بافم و خودمو محاکمه می کنم و با خودم دعوام می شه و با خودم قهر می کنم. :|سه تا کتابِ در حال خوندن دارم و دو تا کتابِ در انتظارِ خوندن. ولی چسبیدم به صندلی و رویا می بافم و خودمو محاکمه می کنم و با خودم دعوام می شه و با خودم قهر می کنم. :|زندگی از روند عادیش خارج نمیشه و من چسبیدم به صندلی و رویا می بافم و خودمو محاکمه می کنم و با خودم دعوام می شه و با خودم قهر می کنم. :| خواب میبینم. تو خوابم داره میخنده. کاری که تقریبا انجام نمی ده هیچوخ. نتیجهش این شده که چسبیدم به صندلی و رویا می بافم و خودمو محاکمه می کنم و با خودم دعوام می شه و با خودم قهر می کنم. :|* دلم می خواد بنویسم. یه عالمه حسآی نو دارم که هیچوخ تجربه نشدن و نه منطقین نه هیچی، اما دوست داشتنیَن. و خب نیمه منطقی و عاقلِ درونم اینقدر تحقیرم می کنه که باعث شده این چن روزه بچسبم به صندلی و رویا ببافم و خودمو محاکمه کنم و با خودم دعوام شه و با خودم قهر کنم.عنوان هم از carousel عسد که امیدوارم دیکتهش درست باشه.پ.ن: ه

برچسب: نویسنده: ماهان پاکدل تاريخ: جمعه 21 آبان 1395 ساعت: 1:33

داستانش طولانیه، از اونجا شروع میشه که نه حسِ پست گذاشتن داشتم نه حسِ پیدا کردنِ عکسِ بدونِ خط خوردگیِ چالش. ولی خب شروع کردمش. تهِ داستان هم اینه که ایشون(^___^) و ایشون(^___^) لینک عکسو برام گذاشتن و منم خجالت کشیدم و به تنبلیم غلبه کردم.^_^ انتخابِ کتابِ کلاسیک، کارِ سختی نبود. از قبل هم می دونستم که قراره چی بخونم. قرار بود « اِما» رو بخونم، که از آثار خفنِ جین آستینه و هیچوقت نتونستم خودمو راضی کنم که بعد از بلندی های بادگیر، برگردم به اون دنیایِ خشکی که پر از دخترایِ قشنگیه که دستمال گلدوزی می کنن، مبادی آدابن، پیانو می زنن، قدم زدنو دوست دارن، مجلس رق

برچسب: نویسنده: ماهان پاکدل تاريخ: دوشنبه 17 آبان 1395 ساعت: 3:08

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

برچسب: نویسنده: ماهان پاکدل تاريخ: يکشنبه 16 آبان 1395 ساعت: 9:50

رمزش همون سایتِ رول پلیِ محبوبه. صرفا اقدامیه جهتِ پیشگیری از هر گونه سرک کشیدنِ فک و فامیل(!) تو زندگی خصوصی ما.:دی

+ جدا یه نفر نیست عکسِ خامِ چالش کتابخوانی نود و پنجو داشته باشه؟-_- دفعه قبل پرسیدم، هیچ راه ارتباطی نذاشتم. اگه واقعا کسی دارتش، لطف می کنه لینکو خصوصی بذاره.

برچسب: نویسنده: ماهان پاکدل تاريخ: يکشنبه 16 آبان 1395 ساعت: 9:50

- غولِ داستان خودشو قایم کرده بود لایِ ماشینایِ چارراهِ ایرانپارس. غولِ داستان تو کتابایِ درسی مخفی شده بود. غولِ داستان تو سبز و قرمز شدنِ چراغا، تو سردرد، تو مورمور شدنِ دست، تو هندزفریی که متعلق به من نیست، تو موزیکای فرنگی، تو لوبیا پلوها و تویِ سرما نشسته بود و بهمون می خندید. حمله نمی کرد سمتمون، می خندید و هُل می دادنمون سمتش. بازم می خندید. السا می گفت؛غول داستان، روزمرگی نام داشت.دستمو حلقه کردم دورِ پایه چراغ، منتظر موندم که قرمز شه و انگشتام سفید شده بودن تو تمنای یه لحظه برگشتن...و فرار. و فرار. و فرار.

برچسب: نویسنده: ماهان پاکدل تاريخ: شنبه 15 آبان 1395 ساعت: 7:59


برچسب: نویسنده: ماهان پاکدل تاريخ: شنبه 15 آبان 1395 ساعت: 7:59

بهم بگو.. بگو که هنوز هستی. دروغ بگو. بهم بگو تو هم دیشب از خواب پریدی و عرقِ سرد کردی و لرزیدی و با چشمایِ بی نور، گشتی دنبالِ ستاره سفیدت. بگو نخوابیدی که باز نبینی کابوسِ از دست دادنو. کابوسِ از دست رفتنو. بهم بگو فقط من در حال سقوطِ آزاد نیستم. بگو درسته داریم میوفتیم، اما شاهپرم دست توعه.

برچسب: ویروسی که چشم میخورد, نویسنده: ماهان پاکدل تاريخ: شنبه 15 آبان 1395 ساعت: 7:59

یه جورِ مودبانه ای می گه زبون داستانات افتضاحن. یه جورِ مودبانه ای تقریبا همشون می گن زبان داستانات افتضاحن. ولی من زبان داستانامو دوس دارم آقا، اینقدر بَدَن؟ یا شاید طبق معمول.. چون معلمن به هنجارا خیلی پایبندن؟ من دارم از خودم ناامید می شم.:(
هر وخ شما تونستی از شخصیتِ ده ساله من قبول کنی که با زبان معیار حرف بزنه، منم داستانی که داره تعریف می کنه رو به زبان معیار می نویسم.-_-



برچسب: نویسنده: ماهان پاکدل تاريخ: شنبه 15 آبان 1395 ساعت: 7:59

بارون می زد رو صورتم. آرایشم ذره ذره پاک می شد و من قهقهه می زدم. رو به آسمونِ شب کرده بودم و به تمام آدمایی که به قیافه « گورخری»م نیگا می کردن، قهقهه می زدم. قهقهه می زدم و رو جدول راه می رفتم. قهقهه می زدم و می دویدم رو پل هوایی. قهقهه می زدم و ماشینا از زیرِ پام رد می شدن. من می چرخیدم و می رقصیدم و قهقهه می زدم و از تهِ حنجره داد می زدم « دون تل می وات تو دو» و با خودم فکر می کردم شاید زندگی همین باشه. ترکیبِ شیرینی از غمِ تمام چیزهایی که نداری، با شادیِ تمام چیزهایی که داری و امیدِ تمام چیزهایی که دلت می خواد به دست بیاری. با موزیک. با ایشون.

برچسب: i free and i love to be free,i'm free and i love to be free lyrics,i am free and i love to be free,i'm free and i love to be free,i free and i love to be free to live my life the way i want, نویسنده: ماهان پاکدل تاريخ: شنبه 15 آبان 1395 ساعت: 7:58

اینقدر این نسل تیپیکالن که قشنگ می تونم حدس بزنم قراره با چه جور شخصیتایی روبرو بشم. تصور اینکه خودمم اینقدر قابل پیشبینی و خسته کنندَم خیلی آزار دهندس.:))


+ کسی این عکسِ بدونِ تیک خوردگیِ چالش کتابخوانی نود و پنجو داره؟:( پیدا نمی کنم.

برچسب: بریم مسافرت,كجا بريم مسافرت,كجا مسافرت بريم بهتره,تابستون کجا بریم مسافرت,آژانس مسافرتی بریم سفر,عيد كجا بريم مسافرت,چگونه مسافرت بریم, نویسنده: ماهان پاکدل تاريخ: شنبه 15 آبان 1395 ساعت: 7:58

ضمن اینکه می تونین مدالِ طلایِ مسخره ترین دلیل برای غیبت رو بندازین گردنم( دیروز خوابم برده، حموم نرفتم و حس می کنم موهام کثیفه:|)، لازم به ذکره که:

1- اگه موهای گرامی بخوان به این یه سره کثیف شدنشون ادامه بدن، باید به فکر درست و حسابی به حالشون کنم.:|

2- یه چیزی رو مدرسه می گیره از ما. رنگِ چای، زیر آفتابِ بی جونِ یازدهِ صبحِ پاییز. که خیلی چیز مهمیه واقعا.


برچسب: نویسنده: ماهان پاکدل تاريخ: دوشنبه 3 آبان 1395 ساعت: 8:45

راستش.. مثل لحظه دیدار می ماند پس از مدت ها. بعد از یک اشتباه، که ندانی می بخشد یا نه.هر نفسی که می کشی، هزاران برابر هوای درون شش هایت کلمه ها می روند و می آیند. یه چیزی ته دلت غنج می رود. انگشتانت سر می شوند و یک حسِ مرموزِ مُصِر بدنت را در هم می کوبد. کلمات پشت سر هم ردیف می شوند. یک جوری که انگار خون باشند توی رگ هایت، همدیگر را هل می دهند تا نوک انگشتانِ سر شده. مردمک چشم هایت تنگ تر می شوند و سرت شروع می کند به نبض زدن. نفس کم می آید. به خودت می پیچی.- واقعا می پیچی- و تا کلماتِ لجوجِ عاصی را از رگ هایت بیرون نکنی، باید تند تند نفس بکشی و به جای تک تکشان درد را

برچسب: هزار قناری خاموش در گلوی من, نویسنده: ماهان پاکدل تاريخ: يکشنبه 2 آبان 1395 ساعت: 23:49

در واقع دروغ گفتم. دلم درد نمی کنه. یه جایی حوالی دلم درد می کنه. بازم دروغ گفتم. اصلا یه جایی حوالیِ دلم هم درد نمی کنه. اصلا هیچ جام درد نمی کنه. فقط هی سرفه می کنم. بازم دروغ گفتم. چند روزه حتی یه سرفه کوچیک هم نکردم. سرما خوردما، ولی سرفه نکردم.

قابل حدسه که حتی سرما هم نخوردم و به طورِ شدیدی رد دادم و دارم به حالِ شمایی که دارین این مطلب رو می خونین تاسف می خورم؟

برچسب: دلم درد می کنه, نویسنده: ماهان پاکدل تاريخ: يکشنبه 2 آبان 1395 ساعت: 23:49

نمی دونم چرا می گن که دنیا بی رحمه. من دوسش دارم. جدی. حالا شایدم خیلی زوده که برا من بی رحم باشه، ولی تا اینجاش که یه جوری بوده.. مثِ مامانا... یه کارایی می کنه که می دونم به نفعمه ولی دوس نعارم. بش مشت می زنم. غر می زنم. فحش می دم. ولی تهِ تهش.. بازم نفعش به من می رسه. من هیچوقت بلد نیستم به هیچ چی زمان بدم. دنیا اینکارو برام انجام می ده معمولا. مشت می زنم. گریه می کنم. غر می زنم. فحش می دم. اما تهش.. زمان همیشه جواب داده. + شما که هندزفری آیفون دارین چه حالی می کنین جدا. تازه دارم می فهمم چه آهنگایی گوش می کردم. نت فالش و هندزفریِ آیفون می دهد دخترکی که حتی تو خواب هم

برچسب: تا اینجاش که خوب بوده, نویسنده: ماهان پاکدل تاريخ: يکشنبه 2 آبان 1395 ساعت: 23:49

- دستم ترکید اِل.:| + یه کم دیگه مونده. چقد وول می خوری.-___- صرفا یه پوزیشنه با کلی مو. صورت و اینا نداریم که یه وخ اسلام به خطر نیفته. سر همین، از دو تا دو و چهل دقیقه تو یه حالت لمیده بودم. الناز هم همش غر می زد که چقدر تکون می خورم. دوست داشتنیه، نیس؟ اولین باریه که یه تصویر نقاشی شده از خودم دارم. حالا از پشت یا هر چی. هر جا می رسم نشونش می دم.:)) بعدا نوشت: آواز خون از جلوی درِ خونهه رد می شدم. اونجا صدایِ عبدالباسط میومد. یه رزِ آبیِ خوشال تو دستم بود با ربان سفید، کلی تاج گلِ پلاسیده دمِ درشون بود، با ربان سیاه. همینقدر متفاوت. جالب نیست؟

برچسب: از وقتی که یادم میاد,دانلود از وقتی که یادم میاد, نویسنده: ماهان پاکدل تاريخ: يکشنبه 2 آبان 1395 ساعت: 23:49

دارم خطِ اخم پیدا می کنم. یه نفرو می خوام فقط اخم کردن منو دیده باشه.:))))))))


+ دیگه حقیقتا حریف می طلبم. امتحان ریاضی داشتیم. سوالو حل کردم، به این نتیجه رسیدم که ضلع مذکور وجود نداره. :))

++ چه جذابیتی داره براتون هنو میاین اینجا؟ من خودم نمیام.:))


برچسب: نویسنده: ماهان پاکدل تاريخ: يکشنبه 2 آبان 1395 ساعت: 23:49

صفحه بندی